|
|
|
|
|
سال نو بود و عید هنوز تمام نشده بود که ویزا گرفتیم تا به عراق برویم. صبح به فرودگاه مهر آباد رفتیم و با یکی از پرواز های کوچک به ایلام و بعد از رسيدن ، با دو ماشين كه يكي از دوستان پدرم گرفته بود به مهران كه يكي از شهر هاي مرزي بود رفتيم . ویزاهای ما در مرز مهران مهر خورد و وارد عراق شدیم ، ماشيني گرفتيم و يكراست به كربلا رفتيم. در راه به چند ماشين آمريكايي برخورد كرديم كه در حال رد شدن بودند و اگر به ماشيني شك مي كردند آنرا تير باران مي كردند . نزديك غروب به كربلا رسيديم. كربلا مانند تهران آباد نبود . محله هاي فقير نشين داشت ، بعضي از جاهاي شهر خرابه بود و از ظاهر شهر مي شد فهميد كه هيچكس به فكر آباد كردن آن نيست. ولي پدرم كه زمان صدام هم يكبار آمده بود اظهار داشت كه شهر خيلي آباد شده است . به دليل خوب نبودن هتلي كه قبلا گرفته بوديم ، مجبور شديم مدتي در خيابان بمانيم تا هتلي ديگر پيدا كرديم . بعد از مستقر شدن به طرف حرم امام حسين و حضرت ابوالفضل حركت كرديم . و اين اولين بار در عمرم بود كه در بين الحرمين چشمم به حرم امام حسين افتاد. تفاوت اين دو حرم در گلدسته ها و قسمت پاييني گنبد است كه حرم امام حسين طلاكاري و حرم حضرت ابو الفضل كاشي كاري است . حرم ها زياد بزرگ نبودند و صحن كوچكي هم داشتند . اول به ديدن حرم امام سوم رفتيم . ضریح مطهر ایشان ۶ گوشه است . چون علاوه بر امام ، دو تن از فرزندانشان یعني علي اكبر و علي اصغر نيز در ضريح هستند . بعد از بوسيدن ضريح ، به ديدن جاهاي ديگر حرم رفتيم . گودال قتلگاه ، مزار ديگر شهداي كربلا ، مزار ابراهيم مجاب ( فرزند امام موسي كاظم ) و مزار حبيب بن مظاهر در داخل حرم بود . البته دو طفل شهيد مسلم و حر بن يزيد رياحي در جاي ديگري دفن هستند. بر روي ديوار هاي حرم جاي گلوله بود ، چون قبلا در داخل حرم تير اندازي شده بود . علاوه بر شهداي كربلا بسياري از پادشاهان سلسله هاي مختلف ايران در حرم دفن هستند . پس از آن به ديدن حرم برادر ايشان رفتيم . اين حرم ديدني هاي زيادي نداشت . ما ضريح رابوسيديم و مدتي در حرم نشستيم . در حرم دري چوبي وجود داشت و من بعدا فهميدم كه به سردابي راه دارد كه حضرت در آنجا هستند. خوب است بدانيد چون ايشان در كنار فرات شهيد شدند ، او را همانجا دفن كردند . بعد آب رود زياد شد و قبر به زير آب فرو رفت . در همان موقع حرم ساخته شد . يعني جاي اصلي قبر در زير ضريح در سردابي در داخل آب است . چند روز بعد جاهاي ديگر كربلا را ديديم : جاهايي كه دست هاي حضرت ابو الفضل كنده شد ، تل زينبيه ( تپه اي كه حضرت مي ايستادند و جنگ را تماشا مي كردند ) و خيمه گاه . بعد از يك هفته ماندن در كربلا به نجف رفتيم . نجف نيز وضع بهتري از كربلا نداشت و فقط با ديدن ميفهميد كه منظور من از اين حرف چيست . مسافرخانهي ما در خياباني بود كه جنگ در آن افتاده بود . و قبرستان وادي السلام درست در جلوي ما قرار داشت . همان روز به ديدن حرم حضرت علي رفتيم . آنجا چند تفاوت با حرم هاي كربلا داشت: نخست : آنكه بسيار قديمي تر از حرم هاي كربلا است و آينه كاري و تزيينات داخل آن بسيار قديمي است . دوم : ايوان طلاي حرم شكل خاصي دارد .چون گلدسته ها هم به آن چسبيده اند . سوم : شكل حرم : طوري است كه بر خلاف حرم هاي كربلا گنبد از داخل صحن پيدا نيست و همچنين صحن حجره حجره است . ما به داخل حرم رفتیم و ضریح مطهر را بوسیدیم. داخل ضریح تذهیب و طراحی هایی از عهد قاجار باقی مانده بود و گنبد هم بر خلاف دیگر حرم ها به جای آیینه کاری ، كاشي كاري شده بود . قبور بسياري از پادشاهان سلسله هاي مختلف در اين حرم نيز واقع شده است . قبر حضرت آدم و حضرت نوح در ضريح قرار دارد . چندين تن از علما نيز در حرم دفن هستند. مانند آيت الله خويي . قبر سيد مصطفي خميني فرزند امام خميني كه در نجف ترور شدند نيز در اتاقي در جلوي ايوان طلا قرار دارد . پس از بازگشت خيلي دلمان مي خواست به قبرستان وادي السلام برويم . اما در جلوي ورودي اعلام كرده بود كه به علت ناامني رفتن به داخل آن ممنوع است . من از مسافر خانه داخل آن را ديدم . قبور آنجا با آجر چيده شده بود و به بالا رفته بود و بر روي قبر هم سنگ قبر مي گذاشتند . اين شكل ساختن قبر در عراق است . همچنين بعضي قبر ها حالت سردابي شكل داشت . در وادي السلام افرادي چون شيخ عباس قمي ، قنبر ( خادم حضرت علي ) ، ميثم تمار ، ابوبكر بن علي ( فرزند نهم حضرت علي ) ، مقدس اردبيلي ، ميرزاي شيرازي ، علامه ي حلي ، سيد مهدي بحر العلوم ، شيخ طوسي و ... دفن هستند . همچنين دو پيغمبر يعني حضرت هود و حضرت صالح نيز مدفون هستند . روايتي است كه هر آدم خوبي بميرد خداوند روح او را به وادي السلام مي آورد . در يكي از روز ها به كوفه رفتيم . ابتدا به مسجد سهله رفتيم . اين مسجد مكان بسيار مقدسي است و روايات بسياري در باره ي اين مسجد داريم . براي مثال: خدا هيچ پيامبري را نفرستاد مگر آنكه در مسجد سهله نمار بخوانند ، بعد از ظهور امام زمان اين مسجد محل زندگيشان مي شود ، در اين مسجد در صور دميده مي شود ، اين مسجد محل زندگي حضرت ابراهيم بوده است و نماز در آن بسياري دارد و... . اين مسجد ۶ مقام دارد كه هر يك محل نماز يك نفر بوده و بايد طبق آداب خاصي در آنجا انجام بدهيم . ۳ مقام براي ۳ پيامبر است: حضرت ابراهيم ، حضرت خضر و حضرت ادريس . و ۳ تاي ديگر براي ۳ امام است: امام زمان امام صادق و امام سجاد . ما آداب آنجا را انجام دادیم و به مسجد کوفه رفتیم . این مسجد نخستین بنایی است که به هنگام احداث شهر توسط سعد بن ابی وقاص برای استقرار دايمي سپاهیان خود ساخت . و چون می خواست که مسجد بنای بزرگی داشته باشد با انداختن تیر محدودهی اطرافش را مشخص کرد . در این مسجد جاهای مختلفی است : محراب امیر المومنین ( محل ضربت خوردن حضرت علی ) ،مقام حضرت ابراهيم ( محل نماز حضرت ابراهيم ) ، مقام امام سجاد ( محل نماز آن حضرت ) ، محراب امام صادق ( محل نماز ايشان ) ، مقام خضر ( محل نماز حضرت خضر ) ، دكة المعراج ( پيغمبر اسلام در وقت معراج خود در اين محل فرود آمدند و در مسجد نماز گزاردند ) ، مقام جبرئيل ( نماز در آنجا استحباب دارد ) ، سفينه ي نوح ( طبق برخي روايات كشتي نوح در آنجا به گل نشست ) ، دكة القضا ( محل قضاوت حضرت علي بين مردم ) ، بيت اطشت ( محل وقوع يكي از كرامت هاي حضرت علي ) و مقام حضرت آدم ( جايي كه خداوند توبه ي حضرت آدم را پذيرفت ) . در اطراف مسجد مرقد چند تن از دوستداران شهيد امام حسين قرار دارد : مختار ثقفي ( كسي كه بعد از واقعه ي كربلا به خون خواهي امام حسين بر خواست و توانست خون شهداي كربلا را بگيرد و قبرش در مرقد مسلم بن عقيل است ) ، مسلم بن عقيل ( سفير امام حسين در كوفه كه امام حسين ايشان را براي فهميدن وضعيت كوفه فرستادند كه توسط مردم ملعون كوفه كه اعلام پشتيباني امام حسين را كردند به شهادت رسيدند ) و هاني بن عروه ( يكي از ياران حضرت علي كه مسلم را پناه داد و به همراه او به دست عبيد الله بن زياد به شهادت رسيد ) . مسجد كوفه جزء مقدس ترين مكان هاست و نماز خواندن در آن معادل هزار نماز و نافله در آن معادل پانصد نماز است و نشستن در آن بدون هيچ كاري عبادت است . در راه برگشت قسمتي بود كه راننده سرعت خود را زياد كرد . وقتي از او دليل اين كار را پرسيديم توضيح داد كه اگر ماشيني در اين قسمت بايستد غارتگر ها از خجالتش در مي آيند . متاسفانه به علت جنگ و ناامني نتوانستيم به كاظمين و سامرا برويم . پس از ۱۰ روز به ايران بازگشتيم .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 20:36 توسط سيد حميد رضا مرعشي
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی مدرسه اطلاع داد که می خواهد ما را به تنگه ی ساواشی ببرد . به ما گفتند که کفش و وسایل آب پیمایی و یک وعده نهار همراه خودمان بیاوریم . صبح زود یک اتوبوس ساده و قدیمی را برای بردن ما آماده کردند . سوار آن شدیم و در ساعت ۸ صبح به راه افتادیم. بعد از خارج شدن از تهران از جاده ی فیروزکوه رفتیم و از شهر های زیادی گذشتیم وعاقبت به خود فیروزکوه رسیدیم. اتوبوس درست جلوی تابلوی " به فیروزکوه خوش آمدید " به جاده ای فرعی در سمت چپ رسید و بعد از طی کردن چند کیلومتر به جایی وسیع بین ۲ کوه بزرگ رسیدیم که جای پارک ماشین ها بود. بعد از پیاده شدن همگی به راه افتادیم و از یک قسمت تقریبا بلند کوه بالا رفتیم و به راه ادامه دادیم و آنقدر رفتیم تا به جایی رسیدیم که کوههای اطراف( که همه جا را فرا گرفته بودند ) آنقدر به هم نزدیک شده بودند که تنگه ای به عرض حدود ۸ متر را به وجود آورده بودند. رودخانه ای هم از بین این تنگه می گذشت. اسم این تنگه " سا " است . رودخانه تا قسمتی که اتوبوس را پارک کرده بودیم ادامه داشت. ما مجبور بودیم برای گذشتن از تنگه از داخل آب آن برویم .به همین جهت پا در آبی بسیار سرد نهادیم . عمق رودخانه تا ساق پای من بود . بر طبق گفته های معلمم عمق رودخانه در حقیقت تا سر زانو بوده اما امسال به علت خشک سالی آب آن کم شده است. طول تنگه ی "سا" بسیار زیاد بود و ارتفاع کوهای اطرافش آنقدر زیاد که نور خورشید به داخل راه نمی یافت . در وسط تنگه چشممان به یک اثر تراشیده شده بر روی سنگ افتاد. این اثر در زمان فتحعلی شاه و به دستور او تراشیده شده بود .
بعد از مدتی آب پیمایی بالاخره تنگه ی سا را رد کردیم و من اندکی ایستادم تا آب داخل کفشم را خالی کنم . پس از آن خودمان را در دشتی وسیع و در بعضی قسمتها سرسبز دیدیم. رودخانه نیز در همان دشت ادامه داشت و ما باز هم رفتیم تا به تنگه ی واشی ـ که تنگه ی بعدی بود ـ برسیم . راهمان را در همان دشت و به سوی کوههای رو به رویمان ادامه دادیم و همان وسط راه در زیر سایه ی درخت نهارمان را خوردیم و دوباره به راه افتادیم . فاصله ی تنگه ی سا با واشی کمی زیاد بود و کمی طول کشید تا برسیم . تنگه ی واشی نیز مانند سا بود : طویل ، كم عرض و همراه با كوه هاي بلند و آب پيمايي نيز داشت . ولي در آخر به يكي از زيبايي ها طبيعي رسيديم . آبشاري كه در پايان تنگه قرار داشت . من به درون قسمت حوضچه مانندي كه آب آبشار اول به آنجا مي ريخت رفتم . عمق آنجا تا سر زانويم بود . به آبشار نزديك شدم . در كنار آبشار صخره اي بود كه سوراخي در آن وجود داشت . با دوستانم از آن رد شديم و به پشت آبشار رسيديم . آبشار اندازه اي خيلي معمولي داشت . ما ۳۰ دقيقه در آنجا مانديم و طي اين مدت معلممان ما را از محبت هاي بي شمارش در خيس كردن بي دريغ نگذاشت . بعد از ۳۰ دقيقه در حالي كه مثل موش آبكشيده شده بوديم راه برگشت را در پيش گرفتيم . از تنگه ي واشي گذشتيم و پس از كمي راهپيمايي به تنگه ي سا رسيديم . پاهاي من از شدت سردي آب بي حس شده بود و پس از آن به اتوبوس رسيديم . البته طي كردن اين راه باعث خشك شدن لباس من شده بود . پس با لباس خشك سوار اتوبوس شديم ( وبعضي ها با لباس خيس ) و حدود ساعت ۴:۳۰ به راه افتاديم و ساعت ۱۰ شب به مدرسه رسيديم و من به خانه بازگشتم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 18:33 توسط سيد حميد رضا مرعشي
|
|
||
|
|
|
|
|
مدت چند هفته بود كه بحث هاي مدرسه سر اردوي جهادي بود. بعد از اتمام كلاس هاي تابستاني ودر طي اعلاميه اي زمان و محل اردو را به ما گفتند. بر طبق آن قرار بود از ۲۳/۵/۸۷ تا ۳۱/۵/۸۷ به شهر لردگان از شهر هاي چهار محال و بختياري برويم. پروژه ي جهادي ما، ۴ خانه ي ۶۰ يا ۷۰ متري براي فقراي آنجا بود كه بايد ديوارهاي آن را بالا ميبرديم.صبح حدود ساعت ۶:۳۰ به مدرسه رسيدم. اتوبوسي با كلاس را برا ي رفتن آماده كرده بودند. بارهاي ما را در اتوبوس جا دادند و ساعت ۷ صبح حركت كرديم و در ساعت ۱۶:۴۵ به لردگان رسيديم. شهري كه مانند ديگر شهر ها و روستا هاي آن استان محروم بود. شهري كه جمعيت آن آنقدر كم بود كه گويي شهر خالي از سكنه است. بعضي از كوچه هاي آن خاكي بود و من فكر نمي كنم ساختمانهايي اندازه ي ۶ طبقه ي تهران داشته باشد. عاقبت به خوابگاهمان رسيديم، جايي كه زير نظر كميته ي امداد ساخته شده بود. دانش آموزان سرتاسر سال را در اين خوابگاه بودند، درهمانجا درس مي خواندند و گاهي ماهها از خانواده هاي خود دور مي ماندند. آفتاب آنچنان داغ بود كه من گفتم الان آتيش مي گيرم. بعد از نهار و نماز، برنامه ي ساخت و ساز را توضيح دادند بر اساس آن، ما ۶ روز كاري داشتيم و از صبح تا ساعت ۱ كار ميكرديم و بعد از ظهر را كار نمي كرديم و از فردا كارمان را شروع مي كرديم.بنابراين چون بيكار بوديم بعد از خواب ظهر تا اذان مغرب فوتبال بازي كرديم و بعد از آن نماز و شام تلوزيون در نهايت خواب. ۵/۲۴ : روز اول كاري :ما را حدود ساعت ۵ صبح از خواب بیدار کردند و بعد از نماز و صبحانه لباس کار پوشیدیم و سوار مینی بوس شدیم و من به خواب رفتم. وقتی بیدار شدم به ده امام آباد وکارگاه شماره ی ۱ و ۲ رسیده بودیم. دور و بر ما پر از جنگل های بلوط بود. این ده بسیار محروم بود ، به طوري كه خانه هايشان از سنگ های معمولي بود و بينشان كاهگل ماليده بودند تا سوراخهايش پوشانده شود. اول مارا گروه بندي كردند تا تعداد خاصي در هر ساختمان كار كنند و من را به كارگاه شماره ي ۲ فرستادند. كارهايي كه انجام مي داديم درست كردن ملات، آوردن آجر و دادن آن به بنّا جهت چيدن ديوار، وريختن ملات بر روي ديوار ها. هر كسي كار خاصي انجام مي داد.من بر روي ديوار هاي ساخته شده ملات مي ريختم. كار ها بسيار عالي پيش ميرفت تا در ساعت ۱ كار را تعطيل كرديم و در حالي كه توانسته بوديم ۳ ديوار از ۵ ديوار را تانصفه بالا بياوريم، به لردگان بازگشتيم تا فردا داربستي درست كنيم و بقيه ي ديوار ها را نيز بسازيم. كارگاه ۱ كه پيشرفتي مانند ما داشت همراه ما آمد. بعد از رسيدن به خوابگاه لباس تميز پوشيديم، نهار خورديم ،دوش گرفتيم ، استراحت كرديم و سپس تا اذان مغرب فوتبال بازي كرديم ، نماز را خوانديم ،شام را خورديم و تلوزيون و در نهايت خواب. ۵/۲۵:روز دوم کاری: مانند روز اول رفتار شد . صبح زود از خواب بیدار شدن و رفتن به كارگاه شمارهي ۱و۲ ، ساختن داربست و اتمام بقيه ي ديوار ها ، مانند ديروز استراحتي در وسط كار داشتيم و در ساعت ۱ هم بازگشتيم . فقط اينبار ۳ ديوار از ۵ ديوار را كامل ساختيم . آنروز عده اي بيكار بودند كه زودتر رفتند و ما كه كار داشتيم ديرتر رفتيم و از بخت بدمان ميني بوس در وسط راه خراب شد و ما مجبور شديم نماز را در وسط بيابان بخوانيم و همچنين آنقدر صبر كنيم تا ميني بوس قبلي برسد و ما را ببرد. بعد از نماز مغرب معلممان اعلام كردند(به اختصار):ما خيال مي كرديم شما كارگاه ۱و۲ را به زور تمام كنيد ولي ديديم كه شما توانستيد بسيار كار را پيش ببريد. بنابراين فردا به كارگاه ۳و۴ خواهيم رفت. ۵/۲۶:روز سوم كاري: مانند ديگر روز ها رفتار شد، فقط به كارگاه ۳و۴ رفتيم و به گروه هاي جديدي تقسيم شديم: اول ها با هم و دوم ها با هم. اول كار وضع كار كردن خيلي بد بود. ملاتي كه ساخته مي شد جزء افتضاحات تاريخ بود، مانند شن خيس شده. همچنين وضع ملات رساني بد بود پس كار ساختن نيز لنگ مي ماند.خوشبختانه بعد از ۱۵ يا ۲۰ همه چيز به حالت معمولی در آمد . در ساعت ۱ كار را تعطيل كرديم ولي به ما گفتند كه بعد از ظهر را نيز كار خواهيم كرد . سپس به مسجدي در همان روستا رفتيم و نماز ظهر و عصر را خوانديم و به جاي رفتن به خوابگاه ما را براي نهار ـ با لباس كار ـ به جايي به نام آتشگاه بردند. بعد از چند ساعت به آنجا رسيديم. نهار را در آنجا خورديم و بعد از نهار ما را به قصد ديدن آبشار از كوه بالا بردندو بعد از مدتي كوه پيمايي به آبشار بسيار زيبايي رسيديم . هواي آنجا بسيار خنك بود. بچه ها شروع كردند به زير آبشار رفتن در آن آب سرد. راننده ي ميني بوس به ما گفت كه آبشاري ۲۰۰ متري بالاتر وجود دارد كه به علت خرابي راه نمي توانيم از آن بالا برويم. بعداَ معلوم شد كه بعد از ظهر كار كردن فقط براي سورپريز كردن ما بود. بعد از ظهر همان روز به ما گفتند برويم چشمه اي در لردگان را ببينيم. همراه با ۱۰ـ۱۲ نفر زديم بيرون ولي اي كاش نمي زديم . وقتي به پاركي رسيديم كه چشمه در آنجا قرار داشت، استخر بزرگ ، كم آب و بسيار كثيفي را ديديم كه كه وسط ان كمي مواج بود و چشمه در همان وسط قرار داشت . از نظر من وديگر كسلني كه همراه ما آمده بودند هيچ چيز حيرت آوري در آنجا وجود نداشت. به راستي كه خوش به حال كسي كه نیامد. ۵/۲۷ :روز ۴ کاری: ما به کارگاه شماره ی ۳و۴ رفتیم. آنروز قرار بود مصالح این ۲ کارگاه تمام شود و فردا کامیونی به کارگاه ۱و۲ آجر ببرد . بنابراین ما فردا در کارگاه ۱و۲ و پس فردا دوباره در کارگاه ۳و۴ کار می کنیم . ما مانند روز ها یدیگر کار کردیم و مصالح را تمام کردیم .سپس ما را به کارگاه شماره ی ۴ بردند تا به دوم ها کمک کنیم. کار کردن در آنجا بس مشکل بود به چند دلیل: بد جا بودن خانه و زیاد بودن تعداد بچه ها. تقریبا همه چیز به هم ریخته بود:ملات آجر دادن و کار بچه ها. با اینکه من کار گیرم آمد دلم می خواست زودتر از شر آن به هم ریختگی خلاص شوم. بقیه ی روز عادی پیش رفت. ۵/۲۸ :روز ۵ کاری: در برنامه تغییری ایجاد شد. کامیون اشتباهی آجر ها را در کارگاه ۳و۴ پیاده کرد. و ما ناچار بودیم آنروز را در کارگاه ۳و۴ و فردا را در ۱و۲ کار کنیم. وقتی زمان رفتن رسید نگاهی به حاصل کارمان انداختیم: از ۵ دیوار ۴.۵ تا را ساخته بودیم که قسمت نیمه کاره را خود معمار قبول کرد که بسازد. ۵/۲۹ : آخرین روز کاری: همهی ما شاد و سرمست از آنکه کار به پایان رسیده است با توان هرچه بالاتر در کارگاه ۱و۲ به کار مشغول شدیم. این بار دوم ها در کارگاه ۲ مشغول به کار شدند و ما در کارگاه شماره ی ۱ به کار مشغول شدیم . آنروز مزخرف ترین روز کاری برای من بود . زیرا برای من کار درست و حسابی گیر نیامد و خیلی زود بی حال و خسته شدم . عاقبت جهاد ما در ساعت ۱۲ به پایان رسید . با رییس کمیته ی امداد لردگان ـ که به آنجا آمده بود ـ عکس گرفتیم و به لردگان برگشتیم . نماز و نهار و حمام بسیار سریع انجام گرفت.چون باید بارها را می بستیم . پس از آن با اتوبوس به کوهرنگ رفتیم. کوهرنگ نیز شهر ساده ای و فقط یک خیابان اصلی داشت. ما در نزدیکی اذان مغرب رسیدیم و در یکی از خوابگاه های کمیته ی امداد اتراق کردیم. شام را در رستورانی در نزدیکی خوابگاه خوردیم و اولین و آخرین شب را در تخت های دو طبقه ی خوابگاه خوابیدیم. ۵/۳۰ :بعد از ۷ روز بد خوابی و دیوانه شدن از کم خوابی بالاخره از یک خواب راحت و آسوده بیدار شدیم . صبحانه خوردیم و با بارهایمان به دیدن جاهای گردشی کوهرنگ رفتیم . آبشار شیخ علیخان : در وسط کوه ها و بیابانها به جایی آباد رسیدیم . از کوهی که شیب کمی داشت بالا رفتیم و به آبشار زیبایی رسیدیم. این آبشار با آتشگاه فرق داشت : آتشگاه فقط از ۱ تیکه از کوه آب می ریخت ولی این آبشار از چندین قسمت کوه می آمد.بعد از عکس گرفتن از آنجا رفتیم. غار یخی : ۱۲ کیلومتر بعد از آبشار به دشت سرسبز و پر از ایلات و عشایر رسیدیم .از ماشین پیاده شدیم و از کوهی بلنددر همان دشت بالا رفتیم و از طرف دیگر پایین آمدیم . سمت راست ما قسمتی بین دو کوه همراه با جریان رودخانه ای بود و سمت چپ ماتنگه ای به باریکی ۲ متر . به سمت راست حرکت کردیم واز کنار جریان رودخانه گذشتیم . بعد از کمی راه پیمایی از دور غار سفیدی پدیدار شد. بعد از رسیدن به آن متوجه شدم که یخچال کوهستانی بزرگی است که وسط آن را کنده اند و غاری درست کرده اند . می توانستیم از زیر آن رد شویم و روی سقفش برویم. به راستی دیدن آن یخچال در این هوای گرم شگفت آور بود . می خواستیم به راه ادامه دهیم اما معلم ها دستور بازگشت را دادند. بعدا از یکی از معلم ها شنیدم که آن تنگه تا کمر آب است و نمی شود از آن رد شد . سر چشمه ی زاینده رود: بعد از غار یخی به رستورانی که دیشب رفته بودیم رفتیم و نهار خوردیم و سپس به سمت جای سرسره مانندی که آب کف دار از آن می ریخت و از خوابگاه هم معلوم بود رفتیم. وقتی به بالای آن رسیدیم دیدیم که از تونلی در دل کوه آب بیرون می آمد و از سرسره پایین می رفت و به رودخانه ای می ریخت و آنقدر در جریان رودخانه حرکت می کرد تا به زاینده رود می ریخت . پس این تونل سرچشمه ی زاینده رود است . کشاورزان نیز از آب آن استفاده می کردند . چشمه ی دیمه : بعد از مدتی سیر کردن در جاده ها به قسمتی رسیدیم که چند خانواده به آنجا آمده بودند . یک قسمت استخر مانند بزرگ بود که چند بچه پا در آن کرده بودند . با رفتن به آن سمت استخر چشممان به چند چشمه افتاد که آب حوض بزرگ هم از آن بود . مجموعه ی این چشمه ها را چشمه ی دیمه نامیده بودند . بعد از این گردش ها به شهر کرد و خوابگاه دیگری رفتیم و مدت چند ساعت در آنجا بودیم. سپس به ترمینال رفتیم و نماز را در آنجا خواندیم و ساعت ۱۰ شب به طرف تهران حرکت کردیم و ساعت ۵:۲۵ صبح روز ۳۱/۵/۸۷ به تهران رسیدیم. سخن آخر: مردم آنجا را باید از نظر فرهنگی درست کنند چون فقر فرهنگی فقر مالی نیز می آورد. برای مثال ما وقتی با مینی بوس از کنار بچه هایشان رد می شدیم چون پول می خواستند اول برای ما دست تکان می دادند و وقتی می دیدند که به آنها پول نمی دهیم با پرتاب سنگ از ما پذیرایی می کردند یا مثالی دیگر: بچه هایشان آنقدر بی تربیت بودند که به بزرگتر هایشان حرف هایی می زدند که هیچ بچه ای در آن سن نمی زند .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 13:9 توسط سيد حميد رضا مرعشي
|
|
||